باز باران

شعر باران


باز باران با ترانه
با گهر هاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز ديرين
خوب و شيرين
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم از سر جو
دور مي گشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
از لب باد وزنده
داستان هاي نهاني
راز هاي زندگاني
برق چون شمشير بران
پاره مي كرد ابر ها را
تندر ديوانه غران
مشت مي زد ابرها را
جنگل از باد گريزان
چرخ ها مي زد چو دريا
دانه هاي گرد باران
پهن ميگشت هر جا
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توي اين درياي جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس گوارا بود باران
به  چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني
پند هاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره
خواه روشن


هست زيبا
هست زيبا

خانه ی دوست کجاست؟

 

خانه ی دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسیدسوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت

 به تاریکی شن ها بخشید

وبه انگشت نشان داد سپیداری وگفت:

نرسیده به درخت،

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است

ودر آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی ست.

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد،

پس بسمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواوره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

وترا ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور

واز او می پرسی

خانه ی دوست کجا ست؟

 

بیاد سهراب سپهری