
روز پائیزی مـیـلاد تـو در یـادم هـسـت
روز خـاكسـتــری سـرد سـفــر یادت نیست
نـاله نـاخـوش از شـاخـه جـدامـانـدن مـــن
در شـب آخــر پــرواز خـطــر یادت نیست
تلخی فاصـله ها نیـز بـه یـادت مـانـدسـت
نیزه بر باد نشست است و سپر یادت نیست
یادت هست یادت نیست یادت هست یادت نیست
عطش خشـك تـو در دیـگ بیابـان ماسـیـد
كوزه ای دادمت ای تشنه مگـر یـادت نیست
تو كه خودسوزی هر شب پره را میفهمی
باورم نیست كه مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دل ریختـگـان چشـم نـداری بـی دل
آنچنان غرق غروبـی كـه سحـر یادت نیست
یادت هست یادت نیست یادت هست یادت نیست
خواب روزانه اگـر درخـور تعبیـر نـبـود
پس چرا گشت شبانه در بـه در یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعـت كـردم
قاصدك كاش نگـویـی كـه خـبـر یادت نیست
یادت هست یادت نیست یادت هست یادت نیست
هنوز شقایق نشدی
زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود می رانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی و گر نه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
و آنگاه که ناخواسته پای برآن خشک برگ پیر نهادم ، صدای ناله ائی برخواست که:
ای غافل کجائی؟ بنگر چنین روزی، که خاک اندامت آزرده گامهای آیندگان بی خبر خواهد شد..

من غم انگیزترین پائیزم...
اما پائیز
بهاریست که عاشق شده است...


