X
تبلیغات
هـــرمِ مــن
هـــرمِ مــن
و خدایی که در این نزدیکیست...
دوشنبه هجدهم مهر 1390
هــــــــرم من ...  
هرمآبادگان من،
جان جانان من است.
 
68
 

Bahar 89

 

HARM.68 

 

شب و غم و من و ابر پاره پاره

 

 

HARM-68

برای دیدن تمام تصاویر با کیفیت کلیک کنید. HARM.68

 

شنبه هجدهم آبان 1392
"هرمِ من" ...  
هرمِ من!

خاك پاك جدا مانده من، 

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟

یا گرفته است هنوز ؟

من در این غربت تنها 

كه جدا مانده ام از تو،

آفتابی به سرم نیست. 


دلم آنجاست هنوز

منِ گمگشته را،تو گم نكني! 

تو مرا خط نزني،من به پايت گيرم.

دلم آنجاست، مادرانم، پدرانم 

همه دلخوشي من، ری‌رايم! 


هرمِ من!

 خانه اجدادي من،

عاقبت خاك تو شود خانه جاويدي من،

شوم همسايه اي جنب رفيق.


هرمِ من!

چند سالي است كه دگر از بهاران خبرت نيست، چه شده است تورا !


صبحگاهي پيش به ديدنت آمدم، مرا غمگين كردي، پريشان بودي.

دور بودي از خودت !

بو ميداد همه حرفاي مردمانت،

بو ميداد همه دلهايشان، 

همه عشق ها، رفاقت ها!

هيچكس خودش نبود،

هر كه بر جاي كسي ديگر بود

آسمان هم آنجا مثل ديروز نبود.


من شنيدم كه "ياسين" هم دل پرخوني داشت، از دوشاخش اشك مي ريخت همه فصول سال.

نه خبراز باغ گپي ست، نه بهاري دل خَش. 

ولي آرام باش،حوصله كن!

من بهار دگر را خواب ديدم، "خدارا چه ديده اي"!


هرمِ من!

 جنوب من، عطش وجود من، 

تيرماه را يادت هست! 

وقتي خورشيد در يك قدمي ناز ميكرد، شوقِ ديدار همسايه ها بود كه نسيمي ميشود و مي وزيد كه اسفند را در تير تجربه مي كرديم.

هرم من، گنجه ي صدقفل خاطرات من!

ساعت پنج عصر را يادت هست! 

غروب كه ميشود تمام آرامش را در يك سفره جمع ميكرديم و شب همه ي همسايه ها به دورش حلقه ميزدند.

سحرگاهان هم چه خوش ندايي از مسجد به دل ميرسيد.


يادت مي آيد شب عيد، خواب در چشمان نبود،چه انتظاري كه صبح عيد شود!  چه شوق زنده اي در بچه ها بود.

طنين كوچه ها عيدمباركي بود، همه نو، همرنگ بودند.

 

هرمِ من!

اين نامه ي مرا،

حرف و بغض مرا براي مردمانت زمزمه كن 

كه بياييم دل به دل هم دهيم و كوچه هاي محبت را خانه به خانه بكوبيم.

از نخلستان هايي كه فصلهاست به ديدنشان نرفته ايم، اما هنوز بيدار مانده اند،"مهرباني را بياموزيم" .


هرِم من، خاك من، خطه آزاده من

من به تو خوشنودم هنوز.

همه تنهايي من، همه چشمان مني 

پس بيا آشتي كن با خود

با همه مهرباني ها... 


هرمِ من! 

دوست دارم كه بيايم دست در دست نسيم

قدمي بردارم به همه كوچه ي عشقت

گل دهم دست به همه خوبانت

بوسه زنم دستان همه پيرانت


هرمِ من! 

هر كه خواهد دور باشد، دور باد

چشم ديدن ندارد، كور باد 

من يكي در سينه ام ميگيرمت 

روزهاي روشني مي بينمت. 


'روزهاي خوش ديروزي در راه است'

 

"ری‌را" 

شنبه بیستم اسفند 1390
عبور ...  
 چون به یاد تو می افتم دیده از اشک تر میشه
 
 شادی از من می گریزه گریه هم بی اثر میشه
 
 
 وقتی این شعرو میخونم همش تو در برابرمی
 
 میدونم تو هم میدونی که امید آخرمی
 
 

 وقتی چلچله ها میان از سفر های دورادور
 
 از تو میپرسم چو هریک میکنند از بامم عبور
 
 
 
 عبور    عبور
 

 چون ز تو هیچ خبری نیست ساز من بی آهنگ میشه
 
 می نویسم که بدانی دلم برایت تنگ میشه
 
 
 
 با چنین تنهایی و درد شب میشه دنیای خورشید
 
 به خودم میگم که ای کاش چشمونم تو رو نمیدید
 
 
 وقتی چلچله ها میرن به سفر های دورادور
 
 از تو میگویم چو هریک میکنند از بامم عبور
 

 عبور    عبور ...
 

پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390
چرا دلت گرفته است؟ ...  
sohrab_68

چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی


چقدر هم تنها!


خیال می کنم


دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی


دچار یعنی


           عشق


و فکر کن که چه تنهاست


اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دریایی بیکران باشد


چه فکر نازک غمناکی !


وغم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است


و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست


خوشا به حال گیاهان که عشق می ورزند


و دست منبسط  نور روی شانه ی آنهاست


نه، وصل ممکن نیست ،


همیشه فاصله ای هست


اگرچه منحنی آب بالش خوبی است


برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،


همیشه فاصله ای هست


دچار باید بود


وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف


حرام خواهد شد


و عشق


سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست


و عشق


صدای فاصله هاست


صدای فاصله هایی که


                         غرق ابهامند


نه،


صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند


و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر


همیشه عاشق تنهاست.

سه شنبه یکم آذر 1390
بنی آدم اعضای یکدیگرند ...  


همه اینجا هستند

برای بزگتر دیدن عکس کلیک کنید.68

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

بهترینتان بهترینتان برای خانوده تان است. "پیامبر اسلام"

در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده زیرا همه فکر می‌کنند به اندازه کافی عاقلند. "رنه دکارت"

یکی از بزرگ ترین عوامل اتلاف وقت در زندگی انتخاب شغلی است  که مناسب شما نیست . آیا شغلی که هم اکنون دارید واقعا مناسب شما هست ؟ . "برایان تریسی"   

مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد . "جورج برنارد شاو"

هیچ گاه در برابر فرزند ، همسرتان را بازخواست نکنید . "ارد بزرگ"

خدا پنداریست ! اما چه کسی است که این پندار را بیاشامد و نمیرد؟ . "فردریش نیچه"

شما هنگامی احساس خوشبختی و موفقیت می کنید که کارتان را دوست داشته باشید  و آن را به خوبی انجام می دهید . "برایان تریسی" 

ازدواج مثل اجرای نقشۀ جنگی است که اگر انسان یک مرتبه اشتباه نماید کارش تمام شده و دیگر جبران آن به هیچ صورت نمی شود . "بورنز"

میهن پرستی هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است . "ارد بزرگ"

با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد . "بردون"

خوشبخت ترین و کارآمدترین انسانها کسانی هستند که کاری را انجام می دهند که احساس می کنند واقعا تغییری در دنیا ایجاد می کند . آیا شما هم همین طور هستید؟ . "برایان تریسی"

فرزانگان سخن نمی گویند، بلکه با استعدادان سخن می گویند و تهی مغزان بگومگو می کنند. "کونگ تین گان"

سرزمینی که اسطوره های خویش را فراموش کند به اسطورهای کشورهای دیگر دلخوش می کند فرزندان چنین دودمانی بی پناه و آسیب پذیرند . "ارد بزرگ"

تولد چیزی غیر از آغاز مرگ نیست . "ادوارد یانک"   

اگر همین فردا یک میلیارد دلار به شما بدهند ، آیا حاضرید باز هم کار فعلی تان را ادامه دهید ؟ . "برایان تریسی"  

خیر و نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند . "فردریش نیچه"

ویرانه کاخ های برآزندگان هم ، هزاران گهواره امید بر بر بستر خویش دارد . "ارد بزرگ"

افرادی هستند که نور چشمی شانس و اقبالند و هر وقت سقوط می کنند مانند گربه روی دو پا بر زمین می نشینند . "کولتون"

داشتن ذهن انعطاف پذیر کلید مدیریت زمان و استفاده بهتر از وقت است . آیا وقتی در موردی تغییر عقیده می دهید به راحتی می توانید به آن اعتراف کنید؟ . "برایان تریسی"

حقیقتی از این سراغ ندارم که انسان می تواند با تلاش زندگی خود را  متعالی سازد . "تورئو"

فرزند نانجیب ، آتش عمر پدر است . "ارد بزرگ"

و مردم هرگز نمی دانند پیشوا جز ذات عظیم آنها که به سوی آسمان سیر می کند ، شکاری ندارد . "جبران خلیل جبران"

به هنگام تحولات سریع خواهید دید 70% از تصمیم گیری های شما اشتباه از کار در می آید . پذیرش این واقعیت یکی از عوامل کلیدی صرفه جویی در وقت است . "برایان تریسی"

جاه طلبی شهوتی است که هرگز فرو نمی نشیند ، بلکه با لذتی که از آن فراهم می شود پیوسته مشتعل تر و جنون آمیز تر می شود . "اتومی"

بزرگترین بدبختی آن است که طاقت کشیدن بار بدبختی را نداشته باشیم . "باس"

یکی از عوامل مهم اتلاف وقت ادامه دادن به ارتباط با افرادی است که با شما و اهدافتان هماهنگی لازم را ندارند . اگر همین امروز روابط فعلی تان قطع شود آیا حاضرید دوباره آنها را از سر بگیرید؟ . "برایان تریسی"

تنها مادر و پدر خواست های فرزند را بی هیچ چشم داشتی بر آورده می سازند . "ارد بزرگ"

آداب خوب و اخلاق ، دوستان قسم خورده اند و بزودی با یکدیگر متحد می شوند . "بارتول"

شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید، اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید. "ولتر"

شنبه بیست و هشتم آبان 1390
عالم خاکی ...  

عالم خاکی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

در طریق عشقبازی امن آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهانسوزی نه خامی بی غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وزنو آدمی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندرین طوفان نماید هفت دریا شبنمی

" حافظ شیرازی "

سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390
بیچاره دلم ...  

غم عشقت

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود، هم در غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

هر روز دلم در غم تو زارتر است

و ز من، دل بی رحم تو بیزارتر است

بگذاشتی ام،غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

" مولوی "

شنبه بیست و یکم آبان 1390
گرگ ...  
GorG 68

 

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟...

"فریدون مشیری"

شنبه سی ام مهر 1390
68 ...  

من خودم هستم !

بی خود این آینه را روبه روی خاطره مگیر

هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است

تنها شبی هفت ساله خوابیدم و

بامدادان هزار ساله برخاستم.

Man68 

سه شنبه بیست و ششم مهر 1390
خـــط ســوم ...  

خط سوم

آن خطاط ،

سه گونه خط نوشتي :

يكي را او خواندي ،ولا غير !

يكي را، هم او خواندي ، هم غير !

يكي، نه او خواندي ، نه غير او !

آن خط سوم منم !

" شمس تبريزي "

شنبه بیست و سوم مهر 1390
غسل تعمید ...  
مرا در تنش غسل تعمید داد
به من اسم شب ، اسم خورشید داد
برای تمام نفس های من شعر گفت
مرا از ته خاک بیدار کرد
مرا شست و شو داد ، آغاز کرد
مرا خط به خط خواند ، تکرار کرد
شکار همه لحظه ها را به من یاد داد
: برای من از شاخه برگی جدا کرد و گفت

جنگل شو شاعر
من از ارتفاع تر کاغذ و جوهر و عشق جاری شدم
شبی کفشم از گنگ ، تر شد
به من یاد داد ارتفاع تر گنگ را در ته خواب گنگ سفر گم کنم
به من گفت : گم باش و پیدا که از سایه ها آفتابی تری
من و سایه را دوخت بر لاله
با لایه های گلایه
من وسایه را برد تا پشت رمز و کنایه
من و سایه را برد تا آفتابی ترین من
مرا در نفس های خود شیر داد
مرا در تنش غسل تعمید داد
به من اسم شب ، اسم خورشید داد.

"شهیار قنبری"

شنبه بیست و سوم مهر 1390
از یاد رفته ...  

"به یاد آن که پیش از من سفر کرد

مرا با رفتنش زیر و زبر کرد"

"یهودا"

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند


خود ندانم چه خطائی کردم

که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا می نگرم، باز هم اوست

که بچشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود

شعر گفتم که ز دل بردارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ای از رویش شد

با که گویم ستم عشقش را

در ببندید و بگوئید که من

جز او از همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست

فاش گوئید که عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست، بگوئید آن زن

دیرگاهیست، در این منزل نیست.

" فروغ فرخزاد "

شنبه بیست و سوم مهر 1390
خانه‌ي ما اينجاست...! ...  
من دلم مي‌خواهد
خانه‌اي داشته باشم پر دوست،
کنج هر ديوارش
دوست‌هايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...؛

هر کسي مي‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند.

شرط وارد گشتن
شست و شوي دل‌هاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست...

بر درش برگ گلي مي‌کوبم
روي آن با قلم سبزبهار
مي‌نويسم اي يار

خانه‌ي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد ديگر
" خانه دوست کجاست؟ "


"فريدون مشيري"

شنبه بیست و سوم مهر 1390
دلاويزترين ...  
از دل افروز ترين روز جهان،
خاطره اي با من هست.
به شما ارزاني :

سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
***
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !
بسراي اي دل شيدا، بسراي .
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،
روح درجسم جهان ريخته اند،
شور و شوق تو برانگيخته اند،
تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

همه درهاي رهائي بسته ست،
تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !
بسراي ... ))
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها مي شد باز .
غنچه ها مي رسد باز،
باغ هاي گل سرخ،
باغ هاي گل سرخ،
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،
در لحظه شيرين شكفتن !
خورشيد !
چه فروغي به جهان مي بخشيد !
چه شكوهي ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر مي كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
با شكوفائي خورشيد و ،
گل افشاني لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
***
اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن !
كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد . »
تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو

جمعه بیست و دوم مهر 1390
سفری بی پایان ...  

سفری بی آغاز
سفری بی پایان
سفری بی مقصد
سفری بی برگشت
سفری تا كابوس
سفری تا رویا
سفری تا بودا
شبنم تاج محل

با حریق یادها همسفرم
وقتی دورم به تو نزذیكترم
با حریق یادها همسفرم
وقتی دورم به تو نزذیكترم

هق هق پارسیان
تكه نانی در خواب
بوی گندم در مشت
مشت كودك در خاك
كفش مادر در برف
چرخ یك كالسكه
گوشه ی گندم زار
بند رختی پاره

با حریق یادها همسفرم
وقتی دورم به تو نزذیكترم
با حریق یادها همسفرم
وقتی دورم به تو نزذیكترم

چمدانی بی شكل
جعبه ی یك دوربین
عكس یك بازیگر
جمعه های بی مشق
تلی از ته سیگار
دشنه ای زنگ زده
چشم گاوی در دیس
سفره ای پوسیده

با حریق یادها همسفرم
وقتی دورم به تو نزذیكترم
با حریق یادها همسفرم
وقتی دورم به تو نزذیكترم

برج لندن در مه
جان لنون در باران
سوهو در بی حرفی
رود سن در یك قاب
متروی سن ژغمن
قهوه ی سن میشل
پرسه ای در پیگل
كافه ها بی لبخند

با حریق یادها همسفرم
وقتی دورم به تو نزذیكترم
با حریق یادها همسفرم
وقتی دورم به تو نزذیكترم

خانه ای در آتش
بوف كوری در نور
گل یاسی در زخم
غربت لالایی
بوسه در راه آهن
سرخی لب در شب
بركه ای از فانوس
انفجاری در ماه

كو چه ای خیس از عشق
شعر سبز لوركا
ساعت 5 عصر
مستی بی وحشت
گریه های ژكوند
خط خوب سهراب
نامه ای آب شده
ونگوگ گوش به دست!

?your passport please
?Do You have anything to declare
I have a dream

I have a dream

با حریق یادها همسفرم
وقتی دورم به تو نز د یكترم...

 

"شهیار قنبری"

دوشنبه هجدهم مهر 1390
ما باده نخورده ایم و مستیم؟! ...  

 خرسند شدیم از اینکه امروز، رنگی دگر است نه رنگ دیروز

تا شب نشده رنگ دگر شد ، گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز

فریاد زدیم که چرخ گردون، لیلا تو نداده ای به مجنون

فریاد برآمد آنکه خاموش ، کم داد اگر نگیرد افزون

خاموش شدیم و در خموشی ، رفتیم سراغ می فروشی

فریاد زدیم دوای ما کو؟، گویند دواست باده نوشی؟

هشیار نشد مگر که مدهوش ، این بار گران بگیرم از دوش

آرام کنار گوش ما گفت ، این بار گران تو مفت مفروش

از خود به کجا شوی تو پنهان؟ ، از خود به کجا شوی گریزان؟

بیداری دل چنین مخوابان، سخت آمده است مبخش آسان

هشیار شدیم از اینکه هستیم ، رفتیم و در میکده بستیم

با خود به سخن چنین نشستیم ، ما باده نخورده ایم و مستیم؟!

مسجد سر راه  از آن گذشتیم ، بر روی درش چنین نوشتیم

در میکده هم خدای بینی ، با مرد خدا اگر نشینی

دوشنبه هجدهم مهر 1390
انشای تابستانی ...  
انشای تابستانی:

از مینا بنویسید شکل او را هم بکشید.

دوباره تابستان.
عطر چاغاله.عطر مرداب. عطر زالزالک.فکر دوباره دیدن پلاژ غازیان.بوی ماهی کباب. تمشک های وحشی.ماست کیسه ای امامزاده هاشم.کلاه حصیری.دیوارهای سفید.بلال، بلال شیری.عکاس دوره گرد . قایق سواری. پرچم سیاه. تن های سوخته جزغاله. تب. درد.
رویای مینا.
مینا جان.
اتاق من پر از تابستان است
اتاق من پر از پلاز های حصیری است
اتاق من پر از نجات غریق است
اتاق من پر از بیرق های سپید و آبی است.
اتاق من پر از بیلچه و سطل کوچک لاستیکی است.
اتاق من پر از ستاره های نمک بر ماسه است.
اتاق من پر از موج های صد رنگ است.
اتاق من از عطر آواز قایقران تنها مست است.
اتاق من پر از بوسه های پارو بر کف پر از جوانه ی برگ و علف.
اتاق من سالن نپتون متل قوست.
اتاق من پر از فریادهای پیروزی فوتبال دستی ست.
اتاق من پر از مسابقه ی ملکه زیبایی متل قوست. پر از دوچرخه های آبی.
اتاق من به سپیدی هتل قدیمی رامسر است.
اتاق من همه ی سر خوشی تابستان است.
اتاق من خود دریاست. دریا خود میناست.
عشق ۱۵ سالگی. ما با مینا به کلاس بالاتر می رویم در کلاس اول بوسیدن . نامه نوشتن پرکشیدن و خندیدن و از خودگذشتن را یاد گرفتیم و عشق ورزیدیم. تابستان بود ما تازه بودیم. گریستن نمی دانستیم و می خندیدیم.
این بود انشای ما در مورد مینا. اما شکل او را نمی توانیم بکشیم چون اگر اندازهایش را بلد بودیم او را مثل دریا پشت سر جا نمی گذاشتیم.

"شهیار قنبری"

دوشنبه هجدهم مهر 1390
انشای تابستانی ...  
 
انشای تابستانی

دوباره از مینا بنویسید

ما شب ها در پشه بند می خوابیدیم

تا مینا دختر همسایه را پیش از خواب سیر تماشا کنیم

و بعد کاسه ی آب یخ را سر بکشیم

و یک پهلو بخوابیم

تا موهای بلند و پرپشت مینا را که از کنار تختش آویزان می شد، ببینیم

بابا که می دانست زیر کاسه یخ ما نیم کاسه ای هست

هر ده دقیقه یکبار مارا بی خود و بی جهت حاضر غایب می کرد

اما ما از رو نمی رفتیم و همان جور یک پهلو می ماندیم

تا ستاره ها یکی یکی از رو بروند و رنگ ببازند

ما به سایه ی مینا آنقدر زل می زدیم تا شاید خوابش را به خواب ببینیم

ما با معاشرت دختر و پسر به شدت موافقیم

قاطی پارتی های جمعه بعد از ظهر را دوست داریم

ما تا به حال چند نامه برای مینا سنگ قلاب کرده ایم

که یکی هم شیشه گلخانه شان را شکسته است

بابا موافقت کرده است که مینا به ما که دست به تجدیدیمان خوب است

فیزیک و شیمی درس بدهد

چند روز پیش مادربزرگ به ما گفت: مراقب باش کار دست خودت ندهی!

ما منظور خانوم جان را نفهمیدیم

اما اگر منظورش ابریشم موهای میناست که دیگر کار از کار گذشته است...

ما در دفترچه عقاید مینا هم چند خطی به یادگار نوشته ایم

مینا اما مارا داخل آدم حساب نمی کند.

حتی پاری وقت ها به بابای ماهم لبخند می زند

و به موهایش جوری دست می کشد که حواس بابا هم پرت می شود

ما با آزادی زن و مرد موافقیم

اما پدر مینا که حسابدار بانک رهنی است

و قول داده که هرگز لبخند نزند

یک روز جلوی بابا را گرفت

و بی مقدمه از بی بند و باری جوان ها گفت

ما گوش هامان را تیز کردیم و شنیدیم که بابای می گفت:

دوره ی آخرالزمان است

سگ صاحبش را نمی شناسد!

پسر شما هم که هیپی شده است و هنوز پشت لبش سبز نشده

از شر شلوار لاستیکی خلاص نشده

برای دخترهای محله مزاحمت ایجاد می کند

رئیس شهربانی کار خوبی کرده که ماموران را به کافه ها می فرستد

تا سر این گیس درازها را تیغ بیاندازد.

وضع مملکت از وقتی خراب شد که شرکت واحد به کار افتاد

اتوبوس یک طبقه و دو طبقه باعث شد که روی مردها به زن ها باز شود

و تنشان به تن هم بخورد.

ما با پدر مینا موافق نیستیم

اما منتظریم تا مینا به سن قانونی برسد

چقدر سن قانونی خوب است...

کاش همیشه تابستان باشد

پشه بند باشد

موهای مینا از تخت آویزان باشد

تا ما بدون ترس و لرز بتوانیم

مینا را به اسم کوچک صدا کنیم.

این بود انشای ما درباره ی مینا

ببخشید آقا معلم!

درباره ی تعطیلات تابستانی...


"شهیار قنبری"

دوشنبه هجدهم مهر 1390
طرح هایی از RAJA ...  

 موندن و سوختن و ساختن
همه یادگار عشقه
انتقام از تو گرفتن
کار من نیست کار عشقه
 
 
 
 تو نخواستی من و تو ما باشیم
سر نوشت این بود که تنها باشیم
 
 
 
 
 
تو سپید و دل سیاهی
من سیاه دل سپیدم
 
 
 
 
لحظه ای با من باش...
 
 
 
 
 
یادم هست
یادت نیست...!
دوشنبه هجدهم مهر 1390
سیب ...  

سيب سرخ

تو به من خندیدی
و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید
سیب را در دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا
خانه کوچک ما
سیب نداشت
.

"حمید مصدق"

دوشنبه هجدهم مهر 1390
هر کجا هستم.باشم ...  

آسمان مال من است...73

هر کجا هستیم همه چیز از آنِ ماست تا بهتر و والاتر زندگی کنیم ! 

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ،زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

و  از  ما  می خواهد  که  زندگی  را  دوست  بداریم :

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازهء مرگ

زندگی چیزی نیست که لب طاقچهء عادت از یاد من و تو برود.

«« سهراب سپهری »»

دوشنبه هجدهم مهر 1390
اشک مهتاب ...  
شب بی تو بودن

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

دوشنبه هجدهم مهر 1390
یادم باشد ...  

Bi to mahtab

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد زنده ام

 

یکشنبه هفتم آذر 1389
گریه نکن ری را! ...  

گریه نکن ری را!

راهمان دور و دلمان کنار همین گرستن است...

دوباره اردیبهشت به دیدنت می ایم...!!!

 

اینم یه دکلمه ی کوتاه با صدای مرحوم خسرو شکیبایی

اشعار زنده یاد سهراب سپهری.

روحش شاد و یادش گرامی...

شنبه پنجم تیر 1389
مقصد توئي ...  

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
"شیخ بهایی"
دوشنبه ششم اردیبهشت 1389
اشک مهتاب ...  

اشک مهتاب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا ز خون پروا کن ای دوست

 

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

 

تن بیشه پر از مهتابه امشب

پلنگ کوه ها در خوابه امشب

به هر شاخی دلی سامون گرفته

دل من در تنم بیتابه امشب

فریدون مشیری

چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388
همه می پرسند؟ ...  
همه می پرسند
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری !؟
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را ، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر و هوا را ، تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان
در دل ِساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

                                     {فریون مشیری}

سه شنبه چهارم اسفند 1388
سلام حال همه ی ما خوب است ...  
سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار … هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

بيا برويم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچين گريه‌ها
سرپناهی خيس از مژه‌های ماه را بلدم
که بی‌راهه‌ی دريا نيست.

ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام
بيا برويم!

آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی‌ست
می‌توانيم بدون تکلم خاطره‌ئی حتی کامل شويم
می‌توانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم
من حدس می‌زنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت ساده‌ئی از غربتِ گريه را بياد آورم.
من خودم هستم
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم.

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم
صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه،‌ تا سراغِ همسايه …
صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ …
تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم
آهسته زير لب … چيزی، حرفی، سخنی بگويد
مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت!

هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ
يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند!

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم ساده‌ی آشنا
تا تو دوباره بازآيی
من هم دوباره عاشق خواهم شد.

{شعر از استاد گرانقدر سیدعلی صالحی}

پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388
دانه های دل ...  

انار من

آسمان، آبي‌تر،
آب آبي‌تر.
من در ايوانم، رعنا سر حوض.

رخت مي‌شويد رعنا.
برگ‌ها مي‌ريزد.
مادرم صبحي مي‌گفت: موسم دلگيري است.
من به او گفتم: زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست.

زن همسايه در پنجره‌اش، تور مي‌بافد، مي‌خواند.
من "ودا" مي‌خوانم، گاهي نيز
طرح مي‌ريزم سنگي، مرغي، ابري.

آفتابي يكدست.
سارها آمده‌اند.
تازه لادن‌ها پيدا شده‌اند.
من اناري را، مي‌كنم دانه، به دل مي‌گويم:
خوب بود اين مردم، دانه‌هاي دلشان پيدا بود.
مي‌پرد در چشمم آب انار: اشك مي‌ريزم.
مادرم مي‌خندد.
رعنا هم.

پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388
سراغم را مگیر ...  

sohrab68

به سراغ من اگر می آیید.
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدک هایی است
که خبر می آرند از گل واشده در دورترین بوته خاک
روی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است 
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تاریکی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید
مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
                                                  سهراب سپهری